خردمندی نیابی شادمانه

http://lahout.blogspot.com/
Nov 21
Permalink

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم، قصد مقامت می‌کنم

هرجا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می‌شود، چون یاد نامت می‌کنم

گه همچو باز آشنا، بر دست تو پر می‌زنم
گه چون کبوتر پرزنان، آهنگ بامت می‌کنم

ای آفتاب از دور تو، بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو، جان را غلامت می کنم

Nov 18
Permalink

چند می‌گویی سخن از درد و رنج دیگران
خویش را اول مداوا کن؛ کمال اینست و بس

باد در سر چون حباب ای قطره تا کی؟ خویش را
بشکن از خود؛ عین دریا کن؛ کمال اینست و بس

Nov 17
Permalink

من و تو بی​ من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

Nov 14
Permalink

معذوری اگر یاد همی نایدت از ما

زیرا که نداری خبر از درد جدایی

Nov 13
Permalink

الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را

تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران

سعدی / خیلی خوب خوانده؛ شجریان در سرودِ مهر
Nov 12
Permalink
دمی با هم‌دمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک هم‌دم نمی‌بینم
— سعدی / بشنوید
Nov 11
Permalink
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سویِ بازار او بازارها
Permalink
با سگان گشتن مرا هر شب به روز
بر سر کویت تماشایی خوش است
Nov 10
Permalink
جام می و خونِ دل هریک به کسی دادند
در دایره‌ی قسمت، اوضاع چنین باشد
— حافظ
Permalink

پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
بنشین که چنین وقتی در خواب همی‌جستم

خواهم که ز باد می آتش بفروزانی
خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم

— مولانا
Permalink
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز
— حافظ، چند سال پیش دست جمعی رفته بودیم …
Nov 08
Permalink

مرا گوید مرو هر سو، تو استادی بیا این سو
که من آن سوی بی‌سو را نمی‌دانم نمی‌دانم

منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش
اگر چه اصل این بو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا دردی است و دارویی که جالینوس می‌گوید
که من این درد و دارو را نمی‌دانم نمی‌دانم

دلم چون تیر می‌پرد، کمان تن همی‌غرد
اگر آن دست و بازو را نمی‌دانم نمی‌دانم

Nov 07
Permalink

دلا بباز جان را، بر او چه می‌لرزی؟
بر او ملرز فدا کن چه شد خدایِ تو نیست؟

ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند
به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست

Nov 06
Permalink
پیشِ نماز بگذرد سروِ روان ُو گویدم:
قبله‌ی اهل دل منم، سهو نماز می‌کنی
Permalink

هرآن‌چه هستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی بازآ

ابوسعید ابوالخیر

+ مرتبط: مولانا